تبلیغات
تلخ ترین قهوه ی اسپرسو - مطالب شهریور 1391
 
 

صفحه ی اصلی / پست الکترونیکی / آرشیو / پادکست RSS / پادکست ATOM / ارسال پیام خصوصی

آخرین مطالب : شب / این زمان لعنتی / به انضمام افسردگی / خسته ـم / پول یا عمر؟ / تصویر / اُتو-بیوگرافی / که نبود / همه ی اینها / عمر / Fu$%ed up، Mixed up و چند صفت حسنه ی دیگر / بد، خوب، آینده / نیاز / به بهانه ی یادِ اون روزا / بیخوابی / زنده ایم به زنده بودنشون / آخر / تـف / عشق واقعی / سیل / دیشب / «حس لعنتی» / ها مثلاً / وقتی عشق به نفرت تبدیل میشه / This is me / بزهکاران جامعه / قصد و نیت / زبان فارسی / بن-بست / یک مکالمه پیرامون یگانگی /

نمایش عنوان همه ی پستها

 
 

درباره ی بلاگ: اسپرسو، دفتر یادداشت من است. دفتر یادداشتی که هیچ گاه نداشتم...
درباره ی من: یک شبهِ نویسنده، با تفکراتی بی قید و بند و قلمی نه چندان قوی...


کوتاه:
من، تلخ تر از قهوه ی اسپرسو...

 

 126) Fu$%ed up، Mixed up و چند صفت حسنه ی دیگر

تو این زندگی همه چی یه نسبیتِ کوفتی داره.
یعنی تا وقتی از زمانی که الان در درونش هستی رد نشی و به آینده ای که بعدا تبدیل به حال میشه نرسی،
«هیچ وقت نمی فهمی اوضاعت خوبه یا بد»
به یاد میارم زمانی رو که جوانتر بودم و فکر میکردم بزرگ شدم و مشکلات عالم بر روی من سرازیر...
اون موقعی که در عینِ افسرده بودن هنوز بارقه هایی از آرمان گرایی و جوان بودن در من یافت میشد.
 
حالا که به خودم نگاه میکنم تنها چیزی میبینم یک مرد پیر شده ـس...
پیرمردی که حتی حس کارهایی که یه موقع از انجام دادنشون لذت می برده رو هم نداره...
اون موقع که جوانتر بودم فکر میکردم چرا اینقدر ناراحت و بدجور هستم.
فکرشم نمیکردم در عرض 5سال، زندگی و جامعه اینقدر اشتیاق ها رو در من بکشن.
من دیگه راجع به هیچی فکر نمی کنم. دیگه لازم نیست چیزی احساساتِ من رو جریحه دار کنه.
من به خودیِ خود جریحه دارم. من اینقدر به همه چی فکر کردم که فکری برام نمونده که نکرده باشم...
.
.
.
 
حتی نمی تونم تصور کنم 5 سالِ دیگه چه بلایی قراره سرِ من اومده باشه...
تو این زندگی همه چی یه نسبیتِ کوفتی داره...

 - نویسنده : سیاوش ن. / تاریخ : چهارشنبه 15 شهریور 1391 / زمان : 12:16 / + / نظرات ()

 127) بد، خوب، آینده

چقدر بده فکر کنی آینده ـت یه آدم افسرده یا حتی آلزایمری ـه...
چقدر بده وقتی میفهمی چه بیماری هایی توی این دنیا هست که ممکنه هر کسی بهشون مبتلا بشه...
چقدر بده وقتی میترسی که نکنه تو آینده ـت تو اون کسی هستی که قراره یه بیماری ناجور بگیری...
چقدر بده همه ی حس تنهایی و بی کسی ای که قرار بوده تو 70سالگی داشته باشی رو همین الان تجربه کنی؛
چقدر بده تمامِ این حس ها رو در عینِ نترسیدن از مرگ داشته باشی.
    چقدر بده وقتی خودت رو در یه قدمیِ مرگ حس می کنی،
    تنها کاری که به ذهنت میرسه بکنی اینه که یه یادداشت 5خطی برای بهترین دوستت بذاری...
 
البته من خیلی وقته که فرق بد و خوب رو گم کردم. اگه یه روز اومدید و دیدید اسپرسو شده دفتر خاطرات کسی که هر روز از تجارب آنارشیزمی ـش براتون مینویسه خیلی تعجب نکنید. به احتمال زیاد اسپرسو اون موقع هنوز هم دستِ خودمه...

 - نویسنده : سیاوش ن. / تاریخ : جمعه 3 شهریور 1391 / زمان : 01:40 / + / نظرات ()

 

این هارو می خونم : The Last Sunset / در جستجوی تکشاخ‌ها / اسکات / سامان / TheBaldRa / شکلات / مجروب / سینا / سالار / بوسه ی گرگ / سبک مرده / خاطرات یک کولی / آب پرتغال / تراموا / مینی مالیده / شکلات داغ / سورملینا / Night-Marish / Fogue / نرم افزار های فارسی / دستفروش مترو /

       

Template Designed by : SafhePardazan Design Team :: All Rights Reserved